تبليغاتX
دور ها آواییست که می خواند مارا ...
 

آنگاه كه شاپرك قصه هايم.واژه هاي تنهايي را در گوشم نجوا مي كرد.آنگاه كه براي آرام شدن روحم.مفسر محبتي نمي يافتم.آنگاه كه در درياي سختي ها غرق مي شدم.
كسي نبود تا پيكر خسته ي مرا در آغوش گيرد.كسي نبود كه دستانم را در دستانش لمس كند.كسي نبود كه قصه هاي تنهايي خود را در گوشش نجوا كنم.من زيبا مي انديشيدم. من در برابر همه ي سختي ها همچون كوهي ايستادم. زمان مشكلات را همچون گلوله هاي آتشين به سويم شليك مي كرد.ولي من مقاومت كردم.
با همه ي جاده ها وسرزمين هاي اميد عهد بستم و خود را اسير كوچه ي پر ازدحام نا اميدي نكردم.
اكنون قلم بدست گرفتم و پيروزمندانه براي تو مي نويسم.تويي كه از همه چيز خسته اي!تو كه با خفاش شوم شب پيمان مي بندي.توئي كه جمله ي(به هيچ چيز و هيچ كس اميد ندارم)را زمزمه مي كني!
زيبا بيانديش تا تقديرت زيبايي را حكم كند...

نازنين فيروز
(روزنامه جام جم)

+ نوشته شده توسط ترنج در و ساعت |
اي دوست عزيز براي من تو هرگز نمي تواني پير باشي.زيرا زيبائي تو هنوز به چشمم مثل همان اولين باريست كه چشمم به چشم تو افتاد.
در طي فصول سه زمستان سرد را ديدم كه درخشندگي سه تابستان را از درخت هاي جنگل تكانيد و فرو ريخت.و سه بهاران زيبا را به پاييزان سرد مبدل ساخت وعطر هاي دلاويز سه "اپريل"را در سه "جون"داغ سوخت وپراكنده كرد.
اما تو از اولين باري كه ترا تر و تازه ديده ام هنوز همچنان سرد و خرمي.آه معهذا زيبايي مثل عقربه ي صفحه ي ساعت به آهستگي از روي رقم هايش مي گذرد.ولي هيچ گام برداشتني مشاهده نمي شود.بنابر اين رنگ وروي زيباي تو كه من فكر مي كنم همچنان متوقف و بي حركت است جنبش و حركتي دارد و چه بسا كه چشم من است كه فريب مي خورد.
از ترس آن{روزي كه زيبايي يار من پايان پذيرد}تو اي زماني كه هنوز قدم به جنين نهاده به دنيا نيامده اي.اين را بشنو:پيش از آنكه تو بدنيا آمده باشي تابستان زيبائي مرده بود و رفته بود.

ويليام شكسپير عزيز

+ نوشته شده توسط ترنج در و ساعت |
براي كساني كه عاشقانه دوستشان دارم و دست  تقدير بي رحمانه از من دورشان كرد

آرمتي و خواهرم

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است!

هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين.به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند

تمام گنجشكان
كه در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج
كنار باغچه.زير درخت ها.لب حوض
درون آينه ي پاك آب مي نگرند

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو در ترانه ي من
تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من

چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است.ساخته ام
چه نيمه شب ها.وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره.به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم به هم زدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب مي ماند.تنها به خواب ميماند
چراغ.آينه.ديوار.بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست.از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه.از ديوار
جواب مي شنوم!!!

تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هر چه درين خانه است
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده ي من
بجز تو ياد همه چيز را رها كرده است

غروب هاي غريب...در اين رواق نياز...پرنده ساكت وغمگين
ستاره بيمارست!

دو چشم خسته ي من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدارست
تو نيستي كه ببيني!!!!

فریدون مشیری۱۳۴۸

+ نوشته شده توسط ترنج در و ساعت |
تو از اين دشت خشك تشنه روزي كوچ خواهي كرد
اشك من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ افسرده است
تو را خار خار نااميدي سخت آزرده است
غم اين نا بساماني همه توش و توانت را ز تن برده است

تو با خون و عرق.اين جنگل پژمرده را رنگ رمق دادي
تو با دست تهي با آن همه توفان بنيان كن در افتادي
تو را كوچيذن از اين خاك.دل بركندن از جان است
تو را با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است

تو را اين ابر ظلمت گستر بي رحم بي باران
تو را اين خشكسالي هاي پي در پي
تو را از نيمه ره برگشتن ياران
تو را تزوير غم خواران....زپا افكند
تورا هنگامه ي شوم شغالان
بانگ بي تعطيل زاغان...در ستوه آورد

تو با پيشاني پاك نجيب خويش
كه آن سوي گندم زار
طلوع با شكوهش خوش تر از صد تاج خورشيد است
تو با آن گونه هاي سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره ي بر افروخته از آتش غيرت

كه در چشمان من والاتر از صد جام جمشيد است
تو با چشمان غمباري
كه روزي چشمه ي جوشان شادي بود
ولينك حسرت وافسوس بر آن سايه افكنده ست...خواهي رفت
و اشك من تو را بدرور خواهد گفت

من اينجا ريشه در خاكم
من اينجا عاشق اين خاك از آلودگي پاكم
من اينجا تا نفس باقي ست ميمانم
من از اينجا چه مي خواهم نميدانم
اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه مي رانم
من اينجا روزي آخر از دل اين خاك.بادست تهي
گل بر مي افشانم
من اينجا روزي از ستيغ كوه.چون خورشيد
سرود فتح مي خوانم
و ميدانم

تو روزي باز خواهي گشت...


فريدون مشيري1352

+ نوشته شده توسط ترنج در و ساعت |
بغضهای کال من چرا چنین؟

گریه های لال من چرا چنین؟

 

جزر و مد یال آبی ام چه شد؟

اهتزاز بال من چرا چنین؟

 

رنگ بالهای خواب من پرید

خامی خیال من چرا چنین؟

 

دل مجال پایمال درد بود

تنگ شد مجال من چرا چنین؟

 

خشک و خالی و پریده لب دلم

کاسه ی سفال من چرا چنین؟

 

داغ تازه ی تو داغ کاغذی

داغ دیر سال من چرا چنین؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
کمکککککککککککککککککککککک...

من فارسی ساز ندارم و در حسرت یه سی دی فارسی سازملطفا غیبت طولانی منو ببخشید در اولین فرصت بعد از بدست اوردن فارسی ساز میترکونم به امید ان روز

+ نوشته شده توسط ترنج در و ساعت |
درکوچه بادمی آیدومن به جفت گیری گلهامی اندیشم

به غنچه هایی باساق های لاغرکم خون

واین غروب بارورشده ازدانش سکوت.....

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |
خیلی وقت بود سر نزده بودم

پست جدیدم چند تا تک بیته:

-شوری شد واز خواب عدم دیده گشودیم

 دیدیم که باقیست شب فتنه غنودیم

 

-بجز رخسار خوبان عراقی

شنیدم قبله ای هم در حجاز است

 

-یاران همه آسوده نشینند که در دهر

هر جا که غمی بود نصیب دل ما شد

 

-ترس از وفا مدار و بده وعده ای که من

از شوق وعده تو به فردا نمی رسم 

+ نوشته شده توسط مینو در و ساعت |

گل رز

- رز سرخ: عشق بي ريا-زيبايي-شجاعت-احترام-تبريك- "دوستت دارم"

- رز سفيد: پاكي-معصوميت-راز-سكوت-فروتني-احترام- "عشق من به تو عميق و خالصانه است"

-رز صورتي: قدرداني- "متشكرم" وقار-ستايش-همدلي-لطافت-شادكامي- "باورم كن" - "تو خيلي دوست داشتني هستي"

- رز زرد: شادماني-رفاقت-شوق-حسادت-آغاز دوباره- "فراموشم نكن" - "معذرت ميخواهم"

- رز بنفش: عشق در نگاه اول.

- رز نارنجي: اشتياق-شيفتگي-آرزو.

- غنچه رز: نماد پاكي و زيبايي-جواني-عشق نوپا.

- يك شاخه گل رز: سادگي-سپاسگزاري-عشق تازه.

- يك شاخه گل رز سرخ: "دوستت دارم".

- رزسفيد عروس: عشق مبارك و فرخنده.

- رز قرمز سير: سوگواري.

- رز سياه: مرگ.

-تركيبي از رز سفيد و سرخ: اتحاد-سازش

-رز كاملا شكفته: "من متعهد به تو هستم"-"هنوز دوستت داردم"

- دسته گل رز: قدرداني.

- دسته گل رز كوچك: "من به ياد تو هستم"

- داوودي: حقيقت - "تو دوست فوق العاده اي هستي"

- نيلوفر آبي: حقيقت.

- نرگس: غرور - خود بيني.

- بنفشه: انديشه هاي ناگفته- سفر- "سفر بخير" -پاكدامني-فروتني.

- سوسن سفيد: دوشيزگي - پاكي.

- اقاقيا: عشق پاك - عشق پنهاني.

- بگونيا: هشدار.

 - كاكتوس: پايداري - استقامت.

- كامليا صورتي: "در آرزوي تو هستم"

- كامليا قرمز: "عشق تو همچون آتشي در قلب من است"

- كامليا سفيد: "تو در خور پرستشي"

- ميخك: شيفتگي - عشق زن - ستايش - "بله"

- قاصدك: وفاداري - خوشبختي - صداقت - پيام آور عشق.

- فراموشم نكن: خاطرات گذشته - عشق ناب.

- پيچك: عشق - صداقت - وفاداري.

- نسترن: آرزو - همدلي - "دوستم داشته باش".

- لادن: پيروزي - غلبه - فتح.

- لاله: عاشق تمام عيار - "باورم كن"

- اركيد: عشق - زيبايي.

- نرگس زرد: احترام - جوانمردي - " تا زماني كه تو در

كنار من هستي خورشيد بر من خواهد تابيد"

- اطلسي: شرم - ازدواج فرخنده.

- گل پامچال: "بدون تو قادر به زندگي كردن نميباشم"

 - ياسمن: شادي - شيريني - دلپذيري - وقار.

- رزماري: يادآوري - خاطرات - يادگاري.

- آلاله: پروت - زرق و برق.

- آفتاب گردان: ستايش - غرور - پرستش.

- مريم: لذت.

- گلايل: ستايش - صداقت - "به من فرصت بده"

- زنبق: اندوه - تاسف.

- آنتوريوم: عاشق.

- مرغ بهشتي: شكوه - عظمت.

+ نوشته شده توسط الهام در و ساعت |

اين داستان نقلي است از «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» و ، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند. وي گفت : ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما گفت همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که تعدادمان کم است. گفت اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند . چاره اي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سرهم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه ها، عمو سبزي فروش را همه بلديد ؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه ها گفتند: آخر عمو سبزي فروش که سرود نميشود. گفتم: بچه ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي فروش . . . بله. سبزي کم فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه ها برخاست و شروع به تمرين کرديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه )) بله(( بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همه شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد :

عمو سبزي فروش! . . . بله .

سبزي کم فروش! . . . . بله .

سبزي خوب داري؟ . . بله .

خيلي خوب داري؟ . . . بله .

عمو سبزي فروش! . . . بله .

سيب کالک داري؟ . . . بله .

زالزالک داري؟ . . . . . بله .

سبزيت باريکه؟ . . . . . بله .

شبهات تاريکه؟ . . . . . بله .

عمو سبزي فروش! . . . بله .

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما هم صدا شدند، به طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به خير گذشت.

 

از دست نوشته های دکتر امینی

+ نوشته شده توسط پریچهر در و ساعت |

به كوي ميكده هر سالكي كه ره دانست

                                            دري دگر زدن انديشه تبه دانست

زمانه افسر رندي نداد جز به كسي

                                         كه سرفرازي عالم درين كُله دانست

بر آستانه ميخانه هر كه يافت رهي

                                        زفيض جام مي اسرار خانقه دانست

هر آن كه راز دو عالم زخط ساغر خواند

                                       رموز جام جم از نقش خاك ره دانست

وراي طاعت ديوانگان زما مطلب

                                     كه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست

دلم زنرگس ساقي امان نخواست به جان

                                      چرا كه شيوه آن ترك دل سيه دانست

زجور كوكب طالع سحرگهان چشمم

                                    چنان گريست كه ناهيد ديد ومه دانست

حديث حافظ وساغر كه مي زند پنهان

                                  چه جاي محتسب وشحنه پادشه دانست

                بلند مرتبه شاهي كه نُه رواق سپهر

                 نمونه اي زخم  طاق  بارگه  دانست

 

حافظ

                                                     

+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست

                                           چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام تنها

غمم دریا ست دلم تنهاست

خروش موج با من می کندنجوا

که هر کس دل به دریا زد رهای یافت

                                                  مرا ان دل که بر دریا زنم نیست

                                                                                                         

                                                ز پا این بند خونین بر کنم نیست

                                                 امید انکه جان خسته ام را

                                                 بدان نادیده ساحل افکنم نیست

                                                                                                             اهل دل

+ نوشته شده توسط بهار در و ساعت |

سلام من به تو یار قدیمی

منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم

ولی بی تو سبوی می شکستم

همه تشنه لبیم ساقی کجایی

گرفتار شبیم ساقی کجایی

اگه سبو شکست عمر تو باقی

که اعتبار می تویی تو ساقی

اگه میکده امروز شده خونه تزویر

وای شده خونه تزویر

تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت

یه روزی گله کردم من از عالم مستی

تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید

تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید

پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم آخه مست تو هستم

اگه مجرم و مستم

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت

میگن مستی گناهه به انگشت ملامت

باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت

سبوی ما شکسته در میکده بسته

امید همه ما به همت تو بسته

به همت تو ساقی تو که گره گشایی

تو که ذات وفایی همیشه یار مایی

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت

سر ساقی سلامت

وای سر ساقی سلامت

 

ترانه از هدیه

با صدای شادروان هایده

+ نوشته شده توسط پریچهر در و ساعت |

در ايران باستان زن مقام ارجمندي داشته و در تمام شئون زندگي با مرد برابري مي كرده . در اوستا همه جا نام زن و مرد در يك رديف ذكر شده و در كارهايي كه زن ها بايد انجام بدن و دعاهايي كه بايد بخونن با مردها برابرند.
حتي در صورتي كه موبد حاضر نبوده، زن مي تونسته به مقام قضا برسه . حتي مي بينيم كه زناني مثل هماي و پوراندخت و آزرميدخت به مقام پادشاهي رسيده اند.
سن بلوغ براي مرد و زن يكسان بوده و گروهي از فرشتگان مثل آناهيتا (ايزدبانوي نگهبان آب) زن هستند. در ميان امشاسپندان ( هفت فرشته مقدس ) ، امرتات (مرداد) و هوروتات (خرداد) و سپنتاارمئيتي (سپندارمذ) مونث هستند. به ويژه سپندارمذ به معني فروتني مقدس ، نماينده زمينه و در جهان مادي پرستاري زمين به عهده اونه و به همين جهت دختر اهورامزدا خوانده شده .
به عنوان مثال چند نمونه از حمايت هاي قانوني از زنان رو ذكر مي كنم :
پدر يا رييس خانواده نمي تونست اموالي رو كه در وصيت نامه براي زن و فرزندانش تعيين كرده ، به رهن بده يا بفروشه و اگر اين كار رو مي كرد ، اونها مي تونستند ازش شكايت كنندو در اين صورت به حكم دادگاه اموال از پدر يا رييس خانواده پس گرفته مي شد و به زن و فرزند داده مي شد و يا در صورت صغير بودن بچه ها ، اموال رو تا زمان بلوغ اونها نگه مي داشتند.
اين نكته مهمه كه بدونيد اجراي وصيت نامه كتبي مردي كه وظايف آينده زن و بچه هاش رو تعيين كرده بود ، پس از مرگش از نظر حقوقي براي بازماندگانش الزامي نبود.
زن مي تونست در دادگاه به نفع خود اقامه دعوي كنه و حق معامله و عقد قرارداد داشت و شوهر مي تونست حق تصرف در اموال خودش رو به زن بده .
جالبه كه اگه شوهر مي خواست زنش رو به اتهام نافرماني و ناشايستگي طرد و اموالش رو ضبط كنه ، زن مي تونست عليه شوهرش به دادگاه شكايت كنه و با اثبات عدم صحت اتهام شوهر، اموالش رو شخصا متصرف بشه ، چون زن ها حق مالكيت داشتند و مي تونستند دارايي خودشون رو ضبط و اداره كنند .
به این نکته دقت کنید که اين قوانين مربوط به بيش از 1500 سال قبل است و اون رو با شرایط فعلی ایران یا حتی صد سال پیش آمریکا یا پونصد سال گذشته اروپا مقایسه کنید .

 

از دست نوشته های گیتا عزیز

+ نوشته شده توسط الهام در و ساعت |
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیدی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریک است

چراغهای رابطه تاریک است

کسی مرا به افتاب                                                                                                   

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنیست                                                                                                                     ن.اهل دل

+ نوشته شده توسط بهار در و ساعت |

سلام به تمامی عاشقان راکدستان

من این اولین پستیه که می خوام بزارم اما نمی دونم چطوری باید شروع کنم.آقای چارلی گفته توی پست اول یکم از خودت بگو و بعدش هم یه شعر یا مطلب یا نوشته ادبی.

خوب من پریچهرم.این اسم برخلاف ظاهرش که خیلی قشنگ بنظر می رسه خیلی زشته و به همین خاطر من خیلی دوسش دارم.

سابقه ی خبرنگاری و کار توی ۳ تا نشریه رو هم دارم.

دیگه نمی دونم واقعا چی باید بگم.اما می خوام به عنوان اولین شعر،شعر وداع فروغ فرخزاد رو براتون بزارم و دليلش هم اينه كه يادمه آقاي چارلي خيلي خيلي اين شعر و دوست داشت(البته هنوزم فكر كنم دوسش داشته باشه.زمان ما كه خيلي عشق فروغ بود اما الانش رو نمي دونم؟شما اگه مي دونيد به من هم بگيد؟).

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم، خنده بلب، خونين دل

می روم، از دل من دست بدار

ای اميد عبث بی حاصل

 

+ نوشته شده توسط پریچهر در و ساعت |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است...

بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ...

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است...

صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست...

در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ...

بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...

مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است...

مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...

بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...

غزل حجرت من را همه جا بنويسيد ...

روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است...

+ نوشته شده توسط الهام در و ساعت |
کاش در دهکده عشق  فراوانی بود

                                                      زیر بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

                                                     مختصر بود ولی ساده پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسا فر هر شب

                                                   روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

                                                    غرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران

                                                       غافل از این دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

                                                       دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دلها پر افسانه نیما میشد

                                                        وبه یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش چشمانپر از پرسش مردم کمتر

                                                        غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

دل اگر رفت شبی کاشت تا دعای بکنیم

                                                     راز این شعر همین بود مصرع پایانی این بود 

 

                                                                                                                                                           اهل دل 

+ نوشته شده توسط بهار در و ساعت |
سلام

من هم از این به بعد در این وبلاگ برای شما دوستان عزیز

مطالبی خواهم نوشت

من رو شما با اسم {اهل. دل } میشناسید

موضوع کارم عاشقانست

وبیشتر شعرهام عاشقانست امیدوارم راضی تون بکنه

                                                                                                                                                               اهل. دل

+ نوشته شده توسط بهار در و ساعت |

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

+ نوشته شده توسط الهام در و ساعت |

از این

نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

 

                                                                                                                                  شاعر؟



+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |
هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افرون باشد.

 

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |

شاعر نمی شود کسی   الا برای کار                       کاتب  نمی شود  کسی  الا  برای    پول

فاتح نمی شود کسی   الا   برای نام                       خادم  نمی  شود  کسی   الا برای  قنج

بَه که عجب زمانه ایست این زمان ما                      هرکس سرش به کاری وهرکس برای خود

هشدار تا نیفتی زمانی به   چاله ای                       یا  اینکه گر  فتادی  همانجاست   قبر  تو

این   مردمان  پر  گله  و  بی  حوصله                       جای تعجب  است  که  آدم  نمی  خورند

+ نوشته شده توسط الهام در و ساعت |

به مهتابي كه در گورستان مي تابيد

يك

حيف از تو اي مهتاب شهريور, كه ناچار

بايد بر اين ويرانه محزون بتابي

وز هر كجا گيري سراغ زندگي را

افسوس, اي مهتاب شهريور, نيابي

يك شهر گورستان صفت, پژمرده, خاموش.

«بر جاي رطل و جام مي» سجاده رزق,

«گوران نهادستند پي» در مهد شيران.

«بر جاي چنگ و ناي و ني» هويا اباالفضل,

يا ناله جانسوز مسكينان, فقيران.

بدبخت ها, بيچاره ها, بي خانمان ها

 

دو

 لبخند محزون «زني» دهساله بود اين

كز گوشه چادرسيا ديديم اي ماه

آري «زني دهساله» بشنو تا بگويم

اين قصه كوتاه ست و دردآلود و جانكاه

وين جا جز اين لبخند, لبخندي نبيني.

 شش ساله بود اين «زن» كه با مادرش آمد

از يك ده گيلان بسوداي زيارت.

آن مادرك ناگاه مرد و دخترك ماند

و اينك شده سرمايه كسب وتجارت.

نفرين بر اين بيداد, اي مهتاب, نفرين.

 بيني گدائي، هر بگامي, رقت انگيز

يا, هر بدستي, عاجزي از عمر بيزار

يا زين دو نفرت بارتر شيخ ريائي

هر يك بروي بارهاي شهر سربار

چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله

 

سه

اينجا چرا ميتابي؟ اي مهتاب, برگرد

اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست

جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند

در دام يك زنجير زرين, ديدني نيست

مي خندي, اما گريه دارد حال اين شهر

 ششصد هزار انسان, كه برخيزند و خسبند

با بانگ محزون و كهنسال نقاره

دايم وضو را نو كنند و جامه كهنه

از ابروي خورشيد, تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم

 از زندگي اينجا فروغي نيست, الاك

درخشم آن زنجيريان خرد و خسته

خشمي كه چون فريادهاشان گشته كمرنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته

و اندر سرود بامداديشان فشرده ست

 زينجا سرود زندگي بيرون تراود,

همراه گردد با بسي نجواي لب ها؛

با لرزش دل هاي ناراضي همآهنگ,

آهسته لغزد بر سكوت نيمشب ها.

و اينست تنها پرتو اميد فردا

 

چهار

اي پرتو محبوس! تاريكي غليظست,

مه نيست آن مشعل كه مان روشن كند راه

من تشنه صبحم كه دنيائي شود غرق

در روشني هاي زلال مشربش؛ آه

زين مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد . . .

 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |
 با سلام

وبلاگی که توش کار گروهی بشه حتما بهتر از کار انفرادیه

در معرفی خودم فقط میگم ((هیچ))هستم ولی منو با اسم ((مینو))بشناسید!

هیچیم

هیچیم وچیزی کم

مانیستیم از اهل این عالم که می بینید

وز اهل عالمهای دیگر هم

یعنی چه پس اهل کجا هستیم

از عالم هیچیم وچیزی کم

شعر از اخوان بود. فعلا این پست رو برای معرفیم داشته باشین تا بعد.

+ نوشته شده توسط مینو در و ساعت |

سلام

اجازه بدید اول خودم رو معرفی کنم

من الهام لنگ باف متولد۱۳۵۶شهرستان اهواز هستم.

ميزان تحصيلاتم كارشناسيه مامائيه.اما به خاطر اشكان،پسر ۲ ساله ام به غير از همكاري با كانون تئاتر جايي ديگه شاغل نيستم. 

امروز بعد از ظهر وقتي به وبلاگ چارلي سرزدم وديدم ميخواددوباره يه وبلاگ گروهي راه بندازه،خيلي خوشحال شدم و وقتي ديدم كه اسمم هم جز اون افراديه كه در الويتند خوشحالتر شدم.علت خوشحاليم هم اين بود،از اونجايي كه اخلاق چارلي رو خيلي مي پسندم و يه جورايي از هم سناش فعالتر و بيشتر مي فهمه (كه اينم ناشي از تربيت صحيح خانوادش و ميزان مطالعه ي بالاشه)خيلي دوست داشتم همكاريم رو باهاش بسط بدم و وقتي اين پيشنهاد رو ديدم......

من جز بچه هاي كانون تئاتر هستم و آشنائيم با چارلي هم از اونجا آب مي خوره و توي اين كاري كه به تازگي شروع كرديم من نقش مادر چارلي رو دارم و اونم همونجوري كه خودشم تو وبلاگش اشاره كرده نقش پسر من رو بازي مي كنه. پسري كه از اونجايي كه پدر بالاي سرش نبوده(پدرش فوت كرده) تحت تربيت بد جامعه قرار مي گيره و به قول خودش اوباش مي شه.

گاهي شعر هم مي گم(البته اگه اسمشو گذاشت شعر).بتازگي هم دارم دور و بر بچه هاي نمايشنامه نويسمون مي پلكم تا شايد نمايشنامه نويسي هم ياد بگيرم. 

  خوب فكر كنم همين قدر كافي باشه.

      

 نوحه

********

نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
 روی دست ما ، دل ما
چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست
این پیمبر ، این سالار
این سپاه را سردار
با پیامهایش پک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد
می زد
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
و
با ماست
اما
کنون
دیری ست
نعش این شهید عزیز
روی دست ما چو حسرت دل ما
برجاست
و
روزی این چنین بتر با ماست
امروز
ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
هر چه می خندید
هر چه می زنید ، می بندید
هر چه می برید ، می بارید
خوش به کامتان اما
نعش این عزیز ما را هم به خک بسپارید

سيمين


+ نوشته شده توسط الهام در و ساعت |
سلام...من اولين باريه که در اين وبلاگ مينويسم به خاطر احترام به دعوت غروب صبح عزيز...البته خودم هم  بي ميل نبودم
تو وبلاگ خودم هميشه ترانه مينويسم و هميشه جاي خالي شعر آزارم ميده...اما هميشه شرايط مناسب نيست
حالا اين جا با کمال خوشحالي و شادي وصف نا پذير شعر مينويسم آنچه خواندم ولبريز شدم از آنچه حس ميپذ يرفت.....وشدم آن عاشق ديوانه که بودم:

ا شکي در گذرگاه تاريخ

از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان "آدم"
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي که يوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق وخون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود

بعد.دنيا.هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت وگشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذ شت
اي دريغ
آدميت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي.پاکي.مروت.ابلهي است
صحبت از عيسي وموسي ومحمد نا به جاست
قرن "موسي چومبه"هاست

روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير
-حتي قاتلي بر دار-
اشک در چشمان وبغضم در گلوست
وندرين ايام.زهرم در پياله اشک وخونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي!جنگل را بيابان ميکنند
دست خون آلود را پيش چشم خلق پنهان ميکنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نا مردمان با جان انسان ميکنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويري سوت وکور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت.مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است!

فريدون مشيري

+ نوشته شده توسط ترنج در و ساعت |
روزی

خواهم آمد و پیامی خواهم آورد!

                          در رگها نور خواهم ریخت

                                       و صدا در خواهم داد:

                                             ای سبدهاتان پر  خواب!

                                                                     سیب آوردم

                                                                         سیب سرخ خورشید!!!!

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |

به کجا

کودکی ام را
پی خدا فرستادم،
با توپی در دست
خندان برگشت!

زندگی ام را
پی خدا فرستادم،
بر دوش زمان
حیران برگشت!

وجدانم را
پی خدا فرستادم،
دست در دست من
گریان برگشت.

            سوناخواجه سری

+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |
آن یکی در خانه ئی در میگریخت                                                  زرد  رو  و   لب  کبود و  رنگ  ریخت

صاحب خانه بگفتش خیر هست                                                  که همی لرزد تن تو را چو پیر دست

واقعه چون است چون بگریختی                                                    رنگ رخساره  چنین  چون  ریختی

گفت بهر  سخره ی  شاه  حرون                                                   خر   همی   گیرند   مردانش  برون

گفت:میگیرند خر   ای جان عم                                                    چونکه توخرنیستی زاین ات چه غم

گفت بس جد اند و گرم اندر گرفت                                                گر   مرا   گیرند   خر   نبود   شگفت

بهر خر گیری    بر آوردند    دست                                                 جد جد   تمییزشان  برخاسته است

چونکه بی تمییزیان مان رهبرند                                                  صاحب   خر   را   به   جای  خر  برند

                                                                                                                     

مثنوی معنوی 

 

+ نوشته شده توسط سینا در و ساعت |